
کوچه ای در دل شب
من . از آن کوچه گذشتم
کلبه ای ساده و بی آلایش
جستجو می کردم بودنت را . . .
چه غمگین بود آن شب و چه تلخ و در آن سو . پرپر شدن بال کبوتر شب را غرق اندوه می کرد . . .
میان چشمهایم نظاره می کردم نبودنت را . . .
می روم تا برسم من به تماشای سکوت
می روم تا برسم من به تماشای تو
با نگاهی به شب غمزده تار و سیاه
می روم تا برسم من به تماشای سکوت
به تماشای سکوت . . .
نگاهم دیگر طاقت ندارد به کجا نگاه کنم تا تو را ببینم ؟
از کجا می توان صدایت را شنید؟
به کجا پناه ببرم ؟
دیگر نمی توانم !!!
دوست دارم فقط یک بار صدایت را بشنوم . . .
فقط یک بار نگاهت را بر تن خسته ام احساس کنم . . .
فقط یک بار . . .
قلبم دیگر طاقت دوری ندارد . . .
تا کی باید پیش برم ؟
تا کی ؟
در آسمان قلبم مانند ستاره ای بودی که آن را روشن می کرد . . .
اما دیگر به چه شوقی قلبم روشن باشد ؟
به چه شوقی ؟
شاید سهم من سوختن در عشقت باشد . . .
نمی دانم . . .
در کدامین آیینه می توان تو را جستجو کرد ؟!!!
در کدامین چشمه زلال تو را می توان دید ؟!!!
در کدامین راه نرفته تو را می توان پیمود ؟!!!
سهم من از تو چیست . . .
گلدان خالی کنار پنجره . . .
دانه برفی که هرگز به زمین نمی رسد . . .
آفتابی که هرگز گرمایش را نمی توان احساس کرد . . .
یا راهی که به نا کجا ختم می شود . . .
سهم من دویدن به سوی تو . . .
و هر گز نرسیدن به توست . . .
تو می روی بدون آنکه بیاندیشی . . .
با رفتنت زورق شکسته دلم را مغروق می کنی
در مردابی که نیلوفری می شد با حضور تو
تو می روی بدون آنکه بیاندیشی . . .
بی تو مرا نیست می شود. تمام آنچه را که هست . . .
بودند در کنارت
و تو می روی بدون آنکه بیاندیشی . . .
گامهای نابودی لحظه به لحظه تزدیکترند به من !
در اوج معصومیت چشمانت غرق شده بودم . . .
دنیا بدون تو برایم زندانی بود که نفس کشیدن هم در آن برایم سخت بود . . .
دلم تنگ شده . . .
دلم تنگ شده برای صدای پاهایت در زیر باران وقتی پا به پای من می آمدی . . .
دلم تنگ شده برای لحظه ای که با بوسه ات مرا غافلگیر می کردی . . .
دلم تنگ شده . . .
شاید . . .
شاید آرامش خواست که عشق تو نسبت به من آرام گیرد . . .
شاید مرگ خواست که عشق ما بمیرد . . .
چه تلخ بود . . .
چه تلخ بود وقتی تلخ ترین چمله زندگی ام را شنیدم . . .
وقتی گفتی که عشق ما تمام شده و من می روم . . .
وقتی گفتی من می روم . . .
گفتی من می روم . . .
من می روم . . .
می روم . . .
از پنجره سردو خاموش اتاقم می بینمت آن نا مهربانی هایت را نظاره میکنم . . .
آن در آغوش گرفتنهای بی احساست را احساس میکنم . . .
میبینم در رویای خودم . می بینم وقتی در اوج گریه و التماس های عاشقانه من وقتی درخواست نرفتنت را فریاد میزدم وقتی می گفتم نرو . . .
آرام آرام بدون نگاهی بر من راه خودت را ادمه دادی . . .
ای کاش . . .
ای کاش می دانستی . ای کاش می دانستی که با رفتنت از همه بریدم . . .
ای کاش می دانستی . . .
چشمانم را می بندم و گرمی دستانت را احساس می کنم . شاید هیچ گرمی و حرارتی مثل آنها نباشد.
شاید هیچ نگاهی بر من مثل نگاههای تو بر من نبود . . .
نمی خواهم این زندگی را . . .
نمی خواهم زندگی را . . .
نمی خواهم . . .
با تو تسلیم می شوم در عشق . . .
عشق تو دریایی است از بی کران . . .
آغازی است از پایان . هر چه در تلاطم آن بنگری پر تلاطم تر می شود . . .
عشق تنفس صبحگاهی است . پاک و تازه و پر از شور زندگی . هر چه بیشتر نفس میکشی دوست می داری نفسی عمیق تر بکشی . . .
عشق مثل پرواز یک پرنده است . هر چند می دانی هیچ وقت نمی توانی مثل آن پرواز کنی ولی می توانی شوق پرواز داشته باشی . . .
یا شاید عشق انتظار پروانه برای دیدن شکفتن غنچه گل رز است . . .
برای دیدن اولین لبخندش . . .
ای غزال من چشمانت را ستایش می کنم و دستانت را در آغوش می گیرم . . .
بسیار در این دنیا نظاره کرده ام . چه زخمها که نخوردم و اکنون چه زیباست که تصلی تن خسته من است . . .
روحی دوباره است یا شاید کلام به نقطه چین می افتد وقتی از تو می گویم . . .
عمق نگاهت را به من بده . . .
برایم فانوسی باش . . .
بگذار که بگویم آری چه تنهاست ماهی اگر دچار دریای بیکران باشد . . .
تو را چه زلال دیدم وقتی اتش توانم را بریده بود. آه . . .
چه می توان گفت از تو چگونه کلامم را به پایان بر سانم ؟
تو را پروانه دیدم بی پروا. . .
تو را شمع فروزان مشعلی سوزان . . .
تو را آبی بیکران دریا تو را شاید آغازی دگر دیدم . . .
همیشه باید از جایی آغاز کرد .همیشه فرصتی برای آغاز هست . و آغاز هست که همیشه آغاز می ماند . . .
بی تو نمی خواهم روزگارم را . . .
نمی خواهم زندگی کردن بی تو را نمی خواهم . . .
چرا رفتی از کنارم ؟
چرا؟
آن صدای دلنشین تپش قلبت هنوز در گوش من است .
چرا مرا در این تنهایی نفرت انگیز رها کردی ؟
در من دیگر اثری از جوانی و نشاط نیست .
برگ خشکی شده ام در گوشه بهار .
می خواهم تو را . . .
آن نگاه های معصومانه ات را می خواهم .
می خواهم . . .
شاید با رفتن تو من هم نباشم . . .
کاش میشد بریم یه جایی که هیچ کس نباشه .
فقط من باشم و فقط تو . چشمامون تو چشم هم باز بشه و جلوی هم دیگه بسته بشه .
به جز تو هیچ کس رو نبینم .
به جر تو با هیچ کس هم صحبت نشم .
با تو باشم تا وقتی که می خوام بدون تو برم تو یه اتاق تاریک زیر زمین .
اصلا ای کاش خدارو زمین فقط تو رو می ذاشت و من رو یه گوشه ای رها میکرد تا فقط . . .
تا فقط تو رو ببینم . . .
فقط تو رو ببینم. . .
تو رو ببینم. . .



